تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

- خدا پدر مادر و خود امام حسین عزیز رو رخمت کنه که به این چهار روز تعطیلی شدیدا نیاز داشتیم...به نوعی ریکاوری روابط شد...بلاخره ریدر رو با هم دیدیم...هایپر استار رفتیم ....کلی با آراد گوگول بازی کردیم و حتی کل روز عاشورا رو تو خونه موندیم و سه تایی کلی استراحت کردیم....به این تعطیلات خیلی نیاز  داشتم...مرسی از راهنمایی دوستان

- خیلی دلم میخواد یکی منو بغل کنه و کیلومترها توی خونه راه ببره....گاهی هم شعرهای بی ربط برام بخونه....تازه وقتی خسته شدم و غرغر کردم سریع قربون صدقه ام برن و پزیشنمو عوض کنن...خیلی دلم میخواد این حالت رو تجربه کنم چون ظاهرا به اراد اینطوری خیلی خوش میگذره....در ضمن خیلی دلم میخواد بفهمم از کجا میشه فهمید نشینمنگاه کسی که منو بغل کرده به زمین یا مبل رسیده!!!!!!!!!!!!!!!!!

- دنبال پرستارم برای آراد .......ای دوستان کمک کنید............فعلا که خبری نیست ولی ما داریم میگردیم....نوع خوبش یافت می نشود!!!!!!!!!!....چند روزی که امید خونه بود بعضی وقتا اراد حسابی دخلمون رو میاورد امید هم میگفت:پرستار آراد باید صبر عیوب ...پوست کروکدیل...هیکل و بازوهای حسین رضا زاده برای حم آراد و راه بردن کیلومتری در خانه....و در اخر شاسی بلند باشه(کنایه از انسان قد بلند.....البته این  اصطلاحی است بین من و همسر که مشمول خانمهای قد بلند هیکل خوب نیز میشود)

- شبها که بیخوابی میزنه به سرم بجای گوش دادن به خوروپوف های همسر و نفسهای صدا دار آراد ترجیح میدم چهارزانو بشینم وسط اتاق آراد و در حالی که از سرما دستام سرد سرد میشن گشتی تو اینترنت بزنم....البته شنیدن اون صداها هم لذتی دارد وصف ناشدنی!!!!!!!!

- شمارش معکوس بازگشت سرکارم داره شروع میشه و من اضطراب و استرسی دارم که رسما دیوونم کرده....جدایی از بچه ام خیلی سخته!!!!!!!!!!

- بازم مرسی که چرندیات منو میخونید !!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/09ساعت 0:31  توسط گلی  | 

وقتی خوابم تو بیدار میشی....اینقدر خوابم و خسته که نمی فهمم کی بلند شدی...وقتی داری میری میایی و آروم منو می بوسی....حتی حس ندارم از جام بلند شم....

وقتی دارم طول روز با آراد حال میکنم...با هم میخندیم...بغلش میکنم...گریه می کنه..میخوابونمش تو داری با همکارات سرو کله میزنی یا توی اینترنتی و یا شاید هم جلسه...

وقتی برمیگردی....تو اراد رو نگه میداری و من میدوم توی آشپزخونه....من شام درست میکنم تو آراد رو بغل می کنی....تو میز شام رو میچینی و من آراد رو شیر میدم...من آراد به بغل شام میخورم و تو در حالی که حواست به تی ویه شام میخوری....

بعد از شام تو آراد رو نگه میداری و من تند تند ظرفها رو میشورم...لباسهای اراد رو میشورم...خونه رو مرتب میکنم و ....وقتی همه کارام تموم میشه میام و میبینم که تو جلوی تی وی خوابی....

وقتی من بیدارم تو خوابی....این یعنی آب سردی روی سرم.....

من بیدارم...دارم آراد رو میخوابونم و تو خوابی....

من ویکتوریا و ۲۴ میبینم تو اخبار ورزشی و پارازیت...من دلنواران و شمس العماره می دیدم تو بازی بارسلونا با هر تیم دیگه ای.....من دوست دارم درباره الی یا ریدر رو باهم ببینیم تو اره و ۲۰۱۲ رو ترجیح میدی...من دارم به پرستار آراد فکر میکنم و تو به کم شدن سهمیه بنزین....من به روز اول مدرسه آراد فکر میکنم تو به تموم شدن دنیا در ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲.....من برای دیدن آخرین قسمت ققنوس و گاو صندوق اشتیاق دارم تو برای دیدن نتیجه بازی پرسپولیس و هر تیم دیگه ای...من از نگرانیم برای برگشتن به سر کار حرف میزنم و تو دقیقا همون لحظه به فکر ترافیک وحشتناک خیابون شریعتیی...من دلم لک زده برای رفتن به هاپراستار و تندیس و تو از شنیدن اینکه خواهر دومی پسرش رو گذاشته جایی و با دخترش و شوهرش رفته هایپر استار خنده ات میگیره ....من دلم خرید میخواد تو فکر آرادی...من دلم میخواد توی عروسی حسابی باهم برقصیم تو فکر آرادی.....من موهام دسته دسته میریزه تو راجع به جلسه فردات حرف میزنی..

تو خوابی ...اینقدر که متوجه نمیشی من کی میام تو رختخواب...وقتی دستت رو میگیرم...وقتی خودم رو بهت میچسیونم یهو از خواب میپری....نگاه متعجبی بهم می کنی و دوباره میخوابی...برای همینه که این موقع شب تو اینترنتم...

از این فاصله خسته شدم...می دونم که توخیلی خیلی خسته ای ولی من از این فاصله متنفرم....

پی نوشت : اینم چند تا عکس از آرادم

http://picasion.com/pic15/1119126cd5e08644477606b1d73a5b35.gif

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/03ساعت 2:7  توسط گلی  | 

خوب آراد ما دیگه رسما یک مرد صد روزه است که هر چند بدقاقی هاش با یک روزگیش فرقی نکرده ولی ما به عنوان پدر و مادر خوشحالیم....

آراد صد روزه من میخنده و صدای خنده اش منو مست میکنه...آراد صد روزه من همچنان مثل یک روزگیش قبل از خواب شبانه یک فس برایمان سمفونی گریه اجرا میکنه و بعدش میخوابه....آراد صد روزه من شدیدا بغلی شده و ما رسما از کمر و  دست افتادیم....آراد صد روزه من همچون کوالا به من آویزان است و من حتی یک ذره هم وقت اینترنت بازی ندارم......و از همه شیرین تر آراد صد روزه من من رو که مادرش هستم از همه بهتر میشناسه و وقتی جلوی چشمش نباشم آنچنان بغضی میکنه که دلم براش تیکه تیکه میشه.....

آراد صد روزه من دقیقا در روز تولد امید سی ساله من صد روزه شد و ما این را به فال نیک میگیریم....

برای تولد امید به کمک برادرش یک عدد گوشی سامسونگ جت خریدم که واقعا سوپرایز شد و اصلا توقع نداشت که این کادو رو دو روز زود تر از تولدش بهش بدم....بلاخره بعد از چهار سال کادو تولد گرفتن برای امید من تونستم چیزی بخرم که اصلا حدس نمیزده!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 عکسهای آراد به صورت آپلود شده آماده است ولی بلاگفای لعنتی اجازه درج لینک نمیده...سارا جان در اولین فرصت عکساشو میذارم اگه این بلاگفا بذاره 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 0:54  توسط گلی  | 

پسرک خوردنی من امروز سه ماهه شدی و این یعنی سه ماه از زندگی من و امید پر شده از لحظه های با تو بودن به حدی که زندگی بدون تو رو اصلا یادمان نمی آید.....

سه ماه همه فکرمان...ذکرمان...روحمان ...جسممان برای تو است و میدانم که برای تو خواهد بود....

امروز در ۱۷ امین روز اذر ماه سال ۸۸ به جرات میگویم که بچه داشتن چیز دیگری است که لذتش را با هیچ چیزی نمی توان مقایسه کرد....

عزیزم تولد سه ماهگیت در حالی که وزنت ۷ کیلو و قدت ۶۵ سانتی متر شده است مبارک

پی نوشت....کلی عکس آماده آپلود از آراد دارم ولی هیچ کدوم از سایتهای آپلود عکسم کار نمی کنه....لطفا کمکم کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 22:20  توسط گلی  | 

هستم...همین دورو ورا....توی خونه خودمون...خونه مامان اینا...مثل برق و باد این روزها میگذره....

فکرم مشغوله...به روزهای برگشتن به سرکار فکر میکنم...به روزهای جدایی از آرادم...به روزهایی که پشت سرم گریه خواهد کرد...به روزهایی که باید آدمهای روانی سرکارم رو تحمل کنم....به روزهایی که چون نزدیک عیده همه خوشحالند ولی من باید از دلبندم جدا بشم...به لحظه لحظه های تعطیلات عید که هر روز که میگذره به لحظه جدایی از آرادم نزدیک میشم....به اسفند لعنتی که انگار خیلی دوست داره زودتر برسه....به ۱۷ اسفند که باید واکسن ۶ ماهگیش رو بزنیم و من سر کارم و باید دوباره خواهش کنم که به من اجازه مرخصی بدهند....

به مهد کودک...به پرستار مطمئن....به نرفتن سر کار...به پولی که همه زندگی لعنتیمون بهش وابسته است....به شخصیت اجتماعیم...به زحمتهایی که برای خیرسرم مهندس شدن کشیدم...به کاری که توی یک سازمان دولتی دارم و از نظر همه موقعیت خوبیه...به پول...به آینده آرادم و به همه و همه چیز فکر میکنم.....

شاید فرجی بشه...دری به تخته بخوره....و من بدون هیچ فکر و خیالی پیش پسر دوست داشتنیم بمونم بدون ترس از جدا شدنهای ۸ ساعت در روز....

خدایا به من کمک کن.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 23:20  توسط گلی  |