تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers روزهای سبز من

روزهای سبز من

بعد از سه سال و سه ماه قرار است مسافرت برویم....آن ور آب ....بعد از آخرین سفرمان که دونفره رفتیم و من باردار بودم و کلی به ما خوش گذشت .....

کمی بیشتر روزهای قبل از عروسی ام اضطراب دارم ....حتی بیشتر از قبل از زایمانم....

از بس آراد در هر سفر و مهمانی مخالف پیش بینی ما عمل کرد  حالا نمی توانم  آراد را در هواپیما تصور کنم.....

به هر حال هفت شب و هفت روز در آن سوی آبها خواهیم بود و شاید دلی از عزا در بیاوریم...

دعا کنید که همه چیز سفر خوب باشد و آراد با ما همکاری کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 10:32  توسط گلی  | 

امروز روز زن است....روز من ...روز مادر...روز هزاران زن مثل من...روز دختران سرزمینم ...روز  تمام مونثهای ایران و روز تمامی فی میل های پارسی....

روز مادرهای فداکار که به نظر من نیازی نیست صفت فداکار را برایشان ذکر کرد چون در مادری فداکار ی مستتر است....

به همه دوستان وبلاگی و غیر وبلاگیم ....به مادر و مادر شوهرم ...به خواهرانم که از من بسی فداکار ترند ....به تمام زنان سرزمینم و به همه جنسهای مونث چه آنهایی که هنوز به شکل جنین هستند چه آنهایی که دختران تازه به بلوغ رسیده اند ...به همه زنان مجرد و متاهل  ایران این روز را تبریک می گویم

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 13:42  توسط گلی  | 

دور کاریم را تمدید نکردم....یعنی در موردش با رئیسم صحبت کردم و او مرا متقاعد کرد که اینکار را نکنم....در این میان خودم هم دیگر تمایل به تمدیدش نداشتم....ماندنم در خانه توقعات را بالا برده بود....بعلاوه اینکه برنامه روزانه آراد مشخص نبود... درست است که صبح زود ازخواب بلند شدن و توی ترافیک بیرون رفتن واقعا مشکل است ولی نمی دانم چرا این روزها از این وضعیت راضیم.....

از بعد از تعطیلات عید آراد کلاسش را عوض کرد و بماند که ۱۰ روز چه به روزمان آورد...اشک ریخت و شیون کرد...گریه کرد و غذا نخورد ولی بلاخره عادت کرد...شاید در ظاهر بی رحم جلوه داده شدم اما مگر می شود یک مادر نسبت به گریه های فرزندش  بی تفاوت باشد...دلم خون شد...هر نیم ساعت یکبار به مهد زنگ میزدم و مدیر مهد از هر ۴ بار یکبارش می گفت که" آراد بهتر است" !!!!!!....بارها برای پسرم در ذهنم متنی نوشتم ودلیل این کار بی رحمانه را برایش توضیح دادم ولیدلم نمی خواست روزها اول بهار وبلاگم ژر باشد از زجه موره های یک مادر شاغل....

دیگر زمانی نبود که پسرک دوسال و هفت ماهه ام با یک متر قد در کلاس شیرخواره  ها بماند   ...پسرکم باید به کلاس بالاتر می رفت تا ورزش کند...شعر بخواند...بدوبدو کند...اسباب بازی با خودش به مهد ببرد....شیطانی کند و به گفته مربی اش جنب و جوشش ۱۰ برابر قبل شود!!!!!....

درست است که حالا آراد در مهد حداقل دوساعت می خوابد و وقتی از مهد به خانه میاید دیگر نمی خواید و ادامه آن جنب و جوش های مهد را در خانه داریم و من خسته و داغون از بی خوابی ام اما همچنان راضیم چون دیگر آراد تا ساعت ۲ و ۳  شب بیدار نمی ماند و ۱۰ و ۱۱  شب می خوابد....

البته آراد بهانه ای بود برای خوشحالی از تمدید نکردن دورکاری ام ...بیشتر خودم نیاز داشتم که برنامه زندگی ام منظم تر شود و حالا این روزها من نیز به اندازه امید خسته ام و دیگر شبها "زن تنهای شب " نیستم...انرژی ام اندازه امید است .....با او می خوابم و با او از خانه بیرون می روم ....حرفهایمان در  مورد کار است و دیگر زمانی برای بهانه گیری های من وجود ندارد...خانه ام همیشه مرتب است و برنامه زندگی ام مشخص....و هر چند که دلم برای ماندن با آراد و لذت بردن از صبحهای بهاری لک می زند اما تجربه یکساله دورکاری ام به من ثابت کرد که وقتی در خانه باشم توقع امید برای نگهداری از آراد آنقدر بالا می رود که حتی یک باشگاه دوساعت در هفته هم نباید بروم!!!!!!.... اگر قرار است فقط به آراد برسم و برای کارهای ادار ی و متفرقه امید به بیرون بروم و باشگاه و کلاس و فلان و بیسار نروم  پس همان بهتر که هر روز سر کار باشم....

فعلا از این وضع راضی ام ....از لحاظ جسمی خسته ام ولی از لحاظ روحی خیلی خیلی خوبم....رابطه من وامید هم خیلی بهتر است و شاید دلیل اصلی است همان یکسان شدن انرژی ما باشد....

پی نوشت : هدیه تولد و سالگرد ازدواج یک عدد گوشواره زیبا هدیه گرفتم که خیلی دوست داشتنی است و قرار است گردنبندش به زودی تهیه شود....روز زن هم نزدیک است ...شاید به همین مناسبت صاحب گردن بند زیبا شوم!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/04ساعت 9:44  توسط گلی  | 

فردا ششمین سالگرد ازدواجمان است...۳۱ فروردین ۸۵.....شش سال گذشت و در این شش سال کارنامه ام را خودم قبول دارم...

در این شش سال یکبار باردار شدم...یکبار زایمان کردم و یکبار پسر دار شدم....چهاربار سفر خیلی توپ رفتم و یک عالمه مسافرت ریز و درشت خوب....۵ بار اسباب کشی کردیم و یکبار خانه خریدیم... دوبار ماشینمان را عوض کردیم و خیلی چیزهای ریز و درشت دیگرخریدیم.....

در این شش سال ۱۰ کیلو چاق شدم و از این قضیه اصلا راضی نیستم و فاصله بین من و امید در این شش سال دچار تغییر شد....گاهی زیاد شد و کاهی کم می شد ولی آنقدر زیاد شدنش بیشتر بود که هیچگاه به حالت اولیه برنگشت و از این قضیه هم راضی نیستم

خلاصه پستی و بلندی ...بی پولی و مریضی...دعوا و مشاجره داشتیم ولی روی هم رفته من  راضی ام و می دانم که امید بهترین و مناسب ترین کسی بود که خدا برای من درنظر گرفته بود....

امید عزیزم....سالگر ازدواجمان مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/30ساعت 11:33  توسط گلی  | 

دیروز سی و یک ساله شدم...یعنی رسما زن سی و خورده ای ساله...حالا خورده ایش مهم نیست که یک باشد یا هشت!!!!.....

تولدم را یک روز قبل با یک مهمانی زنانه از نوع فامیلی اش برگزار کردم و خوشحالم از این بابت....کلا از این روزهایم راضی ام مخصوصا که دارم وزنم را کم می کنم ....

پیشاپیش از تبریکاتتون متشکرم

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 10:18  توسط گلی  |